گذرگه ذهن دفتری ست که کمتر معرفی کردم اش .
این مطلب تقدیم به مردی ست که بی فریب و خوش اخلاق زیست
و جایش برای همیشه خالیست
کسی که برای رفتن اش من در اینترنت و سایت دانشگاه پیام تسلیتی ندیدم در حالیکه استادی دلسوز بود و بی نهایت قابل احترام.
شکوهی فر
وقتی روی بهترین موسیقی های دنیا پهن می شوی دراز و رها ، و لطافت صدا و طنین، نوازشت می دهد چه سان هنر، خوشبختی ، آرامش و آزادی را با وجود خویش حس می کنی!
آنگاه طبیعت به رقص در می اید رقصی که بی قیمت و از سر آزادگی ست بوته های شبدر و سبزی اش وقتی نوای باد ملایم به جانشان می رسد چه سان شنگول و شاد،دل به باد می سپارند آنهم در آخرین روز از تیرداد!
و چنان من مست آن می شوم سرخوش ثانیه هایش، سرخوش کوهستانی که در آنم،سرخوش شوری که جانم را در برگرفته است...
چنان مست و سرخوش که تا بیستم مردادماه که صدای غم انگیز زندگی ای که از کف رفته مرا به خویش باز می آورد خبر ناگوار مردی که درگذشت مردی که قلب ظریفش از هم گامی با روزگار فریب و تزویر باز ایستاد از روزگاری که مردمانش به راحتی دروغ می گویند!
پدری که پدر بود دوستی که همیشه خندان بود پزشکی که دلسوز بود استادی که برایم استاد بود و انسانی که افتاده بود چندان افتاده که در روزگار چاپلوسی کسی برای رفتن اش حتی پیام تسلیتی ننوشت!جز من که اکنون برای نبودنش برای قلبش که بخاطر ایستادن دلیل موجه ای داشت اینگونه غمگینم.
مردمان هیولای درشت و سیاهی که اکنون بر بالای سرماست را فراموش کرده اید هیولایی که زوال واقعی ست . من همان قطره ام قطره ای در آبشار انسانی ،مسافر سرزمین پست، سرزمین خاک! سرزمینی که از آن زمین است همانم که صدای مرد رفته را در گلو خواهم داشت برای سرزمین آینده و این همان جاودانگی ست شکوهی فر رفته است و اکنون من لبخنده هایش تا موطن مان بر لب خواهم برد تا بودنش را همه حس کنیم و لبخنده هایش را و صدایش را...
